راز باران تو این عکسه...

  من و تو هر دو مغرور، چرا اينطور اسيريم
كه حـتی نميتونيم چشــم از هم بگيريم
من و تو هر دو مغرور، چرا اينطور اسيريم
آخـه هر دو ميدونيم بـراي هم می ميريم

خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم...

هر چه هستی گذرا نیست هوایت٬ بویت...

فقط آهسته بگو:

با دلم می‌مانی...

 

وجود من تو بودی

تنها کسم تو بودی

برای آخرین بار تو پیشه من نموندی

بد جور دل و سوزندی

من چه دلی شکستم

این جور دل و شکوندی

اگه از تو ننوشتم  فکر نکن سرم شلوغه...

توی زندگی یه وقتا  تنهایی رمز عبوره...

اگه از چشمات گذشتم  فکر نکن عاشق نبودم...

مطمئن باش توی دنیا  دل به تو سپرده بودم...

خیلی سخته بگی میرم  وقتی می خوای که بمونی...

وقتی می خوای تو خیالت  شعرای قشنگ بخونی...

من گذشتم از تو اما  تو همیشه بهترینی...

مثل اشکی واسه چشمام  موندگاری و صمیمی...

من می خواستم تو خیالم  ازتو تا ابد بخونم...

تنها باشم بی حضورت  رازچشماتو بدونم...

من می خواستم واسه دردام  تنهایی خونه بسازم...

با نت های مهربونیت  شعرای قشنگ بسازم...

می دونستم وقتی میرم  دیگه تا ابد غریبم...

حتی واسه چشم خیست بی وفاترین فریبم...

شاید امروز که سیاهی  رخنه کرده تو وجودم...

بدونم که راستی راستی  روزی عاشق تو بودم...



دلم غریبانه گرفته و هوای باران دارد...اما شانه ای برای گریستن نیست...دستهایم از عشق لبریز است اما

دستی برای همدلی نمیابم.نگاهم پر از دوست داشتن است اما روزنه ی محبتی بر رویش گشوده نیست...تا

پنجره ی دلم به نوازش خورشیدی عادت کرد دلتنگی غروب آنرا با خود برد و اکنون این منم نشسته بر سر

کوچه باغهای انتظار تا شاید قاصدکی پیام مهر ابدی برایم بیاورد...


من.............


من داستان تلخ قصه بی کسی ام

من رهگذر دایمی کوچه تنهایی ام

کوچه ای تیره و تنگ

گویا خانه شب اینجاست!

در اینجا شب نیز از تاریکی ها فرار می کند

همه از هم می گریزند

آسمان نیز از این تیرگی بیهوده غمگین است

ابرها ،نای باریدن ندارند

تا بشویند این همه تیرگی ها را...

چقدر سخته...

چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها


در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی


و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری 


در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد


اما چه شیرین است در سکوت و تنهایی به حال خود گریستن

زان نامه ای که دادی و زان شک وه های تلخ   

تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من،ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شهرم نهفته است    


شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار تا ترانۀ من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم


تا بر گذشته مینگرم،عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
مینالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر،غیر رنجش یارم به من چه داد


این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است


 شعر از فروغ فرخزاد




چی بگم

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوونه ماست . .

.



..

تنهایی من یعنی...

تنهایی یعنی بدونی که هیچ کسیو نداری اما به همه بگی یه عالمه آدم دورتو گرفته

تنهایی یعنی شب خوابت نبره وتا سحر گریه کنی

تنهایی یعنی این که دستت رو دراز کنی که پاشی اما هیچ کس دستتو نگیره

تنهایی یعنی اشکات وقته نوشتن رمزه دلت باشه

تنهایی یعنی همه رو بذاری رو دوش خودت اما خودت پاهاتو بذاری رو زمین

تنهایی یعنی خدا رو لمس کنی تو خیالت

تنهایی یعنی عشقت ندونه که چی تو دلته

تنهایی یعنی نتونی بگی که چرا تنهایی


تنهایی یعنی من




گریه کن گریه قشنگه،گریه سهم دله تنگه!

گریه کن گریه غروبه،مرحم این راهه دوره!

سر بده آواز هق هق،خالی کن دلی که تنگه!

گریه کن گریه قشنگه،گریه قشنگه!

گریه سهم دل تنگه،گریه کن گریه قشنگه!

بذار پروانه احساس،دلتو بغل بگیره!

بغض کهنه رو رها کن،تا دلت نفس بگیره!

نکنه تنها بمونی،دل به غصه ها بدوزی!

تو بشی مثل ستاره،تو دل شبا بسوزی!

گریه کن گریه قشنگه،گریه سهم دله تنگه!

گریه کن گریه قشنگه،گریه سهم دل تنگه!

گریه کن،گریه غروبه،مرحم این راهه دوره!

سربده آواز هق هق،خالی کن دلی که تنگه!

گریه سهم دل تنگه!

گریه کن،گریه قشنگه!

گریه قشنگه!

    

بخدا نمیدونم چی نوشتماگه فهمیدید بگید...............

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نرم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

و همه چیز رو به راه است...

(لیکن تنها دل من دل نیست)






این ترانه بوی نان نمی دهد

 

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

 

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

 

بوی شعر و داستان نمی دهد 

...با سلام و آرزوی طول عمر

 

که زمانه این زمان  نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

 

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

 

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دوتن

 

گرزمین دهد،زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

 

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

 

دست دوستی تکان نمیدهد

هیچ کس به غیر ناسزا تورا

 

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس زفرط های و هوی گرگ و میش

 

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بیکران

 

کس نشان زبیکران نمی دهد

عشق نام بی نشان است و کس

 

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

 

نان و گل به میهمان  نمیدهد

نا امیدم از زمین و از زمان

 

پاسخم نه این،نه آن...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

 

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم با تو درد و دل کنم

 

گریه ام ولی امان نمی دهد...

 

(قیصر امین پور)












خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر

 

این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف،باد های بی طرف

 

ابر های سر به راه،بید های سر به زیر

ای نظاره ی شگفت،ای نگاه ناگهان!

 

ای هماره در نظر،ای هنوز بی نظیر!

 آیه آیه ات صریح،سوره ات فصیح!

 

مثل خطی از هبوط،مثل سطی از کویر

مثل شعر ناگهان،مثل گریه بی امان

 

مثل لحظه های وحی،اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب،در دیار خویشتن

 

با تو آشنا شدم،باتو درهمین مسیر!

از کویر سوت و کور،تا مرا صدا زدی

 

دیدمت ولی چه دور!دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف،پشت میله ها رها

 

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا،مثل کودکی بگیر

 

با خودت مرا ببر،خسته ام از این کویر!

 

(قیصر مین پور)

نمیدانم تنم سرداست

نمیدونم چی دارم مینویسم

می نویسم برای تو

       می نویسم

                   از غمی سرد که در نگاهم زبانه می کشد

                                                      در آن لحظه که باید

                                                            از دو چشم افسون بارت چشم بپوشم

        و در تنهایی های

                         سرد و خصم آلوده ی این شب دهشتناک جانکاه

                   غرق شوم

     و به امید

             روشنایی بخشیدن آن دو چشمه ی غم آلوده ی نور 

                                                              که سیرابی نخواهم داشت از آن

                           این شب های تاریک و سرد را به جان خریده ام

شاید...

     شاید انتطار بیهوده باشد 

                         برای گرمای دست هایت

   تا دست های یخ زده ام را

                     به آرامشی بالاتر از مرگ برساند

 ولی 

            ولی قلبم

                  و تنها این دل

                                 نوید بخش آن صبح دل انگیز است

     ولی کاسه ی این صبر 

                        هر لحظه لبریز تر خواهد گشت

                   واین چشم ها

                                        هر لحظه کم سوتر 

                                  به این راه بی پایان و درد آلوده

                                     که تو از آن

                                                      صبحدمی شاید...

                                                                  

امشب..................




امشب سخت بارانیم ، نمی دانم چرا..... فقط میدانم باید گریست بر این همه تنهائی

بر این همه صبر

بر این همه ………….

 میگریم و امیدوارم………….. به انتظار می نشینم تا روز و لحظه ای که حقیقت خاموشی را از میان بردارد

 و آن روز یقین باز خواهم گریست از بزرگی و بخشندگی او...

مهمان خدا..................



خد
اوندا!

تو تنهایی منم تنهای تنها 

تو یکتایی و بی همتا ولی من نه یکتایم نه بی همتا 

فقط تنهای تنهایم و محتاج نگاه تو  

تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام 

پیاده........ 

این تو و این پینه های پای من ،

حالا بگو در این تراکم تنهایی ، مهمان بی چراغ نمی خواهی؟

شریعتی به من آموخت که................

دكتر علی شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی كرده است:

 

 دسته اول ؛

آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند


عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
.دسته دوم؛

آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.
.دسته سوم ؛

آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم

دسته چهارم ؛

آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

باران...


تنها تر از یک مرد تنها زیر باران


یک زن که تنها می دود تا زیر باران

در جستجوی کودکی ها می دود تا

یک (مرد) تنها٫( اسب) تنها زیر باران

این لحظه شب...ورعد وبرق وزن هنوزم

راه خودش را رفته حتا زیر باران

دنبال سطری بین این باران وشعرست

سطری که مرد واسب وزن را زیر باران

اصلن بیا من هم برایت می نویسم

دیدار مرد وزن همین جا زیر باران


امشب

امشب که زخم های دلم گریه می کنند
 

تنها ولی برای دلم گریه می کنند 


هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند
 

هم زخم ها به جای دلم گریه می کنند
 

در این سکوت غم زده فریاد بی کسی است 


پیوسته با صدای دلم گریه می کنند 


دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم
 

هر چند پا به پای دلم گریه می کنند 


بر من مگیر خرده که دلدادگان شهر
 

هر شب به های های دلم گریه می کنند
 

کار من از طبیب گذشته ست و دشمنان
 

بر درد بی دوای دلم گریه می کنند 


آب از سرم گذشته و این تکه ابرها 


دارند در عزای دلم گریه می کنند 


فریاد عشق می شوم و شاعران شهر 


شب ها در انزوای دلم گریه می کنند

 

             شبیه ابر بهاری مدام می بارم......

خوش به حال آسمون


خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...

به کسی توجه نمی کنه ...
از کسی خجالت نمی کشه ...

می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالا
خره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

تو به من...........


شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب
را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آ
رام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است

من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آ
رام
حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده



که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را
دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

شیشه ودل

دلم خیلی گرفته

هیشکی این روز ها تنهاییام رو پر نمیکنه

شاید خدا هم من رو فراموش کرده

اخه...

چند روزه که حتی بارون هم نمیاد

فکر کنم یکی تنهایی های اسمان رو پر کرده که اسمون هم دیگه دلش تنگ نمیشه


شیشه ای می شکند....

یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه پنجره را زود شکست.

کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما آنشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟