نگاهت را ازمن مپوشان....


گم شدی در شب سربی شهر
گرچه در دل تو را گم نکردم
بی تو لبخند من زورکی بود
جز برایت تبسم نکردم
وقتی آنروز با خنده ای گرم
آمدی روبرویم نشستی
خواستی عاشقت باشم اما
روزی آخر دلم را شکستی
دوست داشتيم باران بگیرد
مدتی زیر باران بمانيم
آرزوی من این بود اما
شعر بارانی ام را بخوانی
آرزوی من این بود یکشب
در کنار تو سازی بسازم
از تو و ازنگاهت
قصه های درازی بسازم
از نگاه تو خواندم که دارد
باورت می شود التماسم
دوستم داری از من مپوشان!
 من که چشم تو را می شناسم
من که می دانم آنسوی اخمت
خنده ای مهربان جان گرفته
زیر رگبار آن چشم ابری
شعر من بوی باران گرفته
کاشکی دست سردت بگیرد
دستهای زمستانی ام را
دوست دارم برایت بگویم
درد و اندوه پنهانی ام را
تو به قول خودت گم شدی من
جز تو یک دوست پیدا نکردم
حرفهای زیادی دلم داشت
هرگز آن عقده را وا نکردم
مثل مجنون تنها از عشقت
سر به دیوانگی می گذارم
بی تو من مرده ام مرده ای سرد
مرده ای که مزاری ندارد
با نگاهی بیا زنده ام کن
این برای تو کاری ندارد!

میخوام از دستت راستی راستی سر به بیابون بزارم...

              

من می خوام از دست عشق سر به بیابون بزارم
من دیگه تحمله نگاه سنگین ندارم
من می خوام تو باشی و من تنها از تو شعر بگم
همه ی غزل هامو با طعم عشق بهت بدم
من می خوام چشمه ی عشق رو زندگیم جاری باشه
من می خوام ساده باشی دروغ تو حرفات نباشه
من می خوام اگه بشه تو رو واسه خودم نخوام
تو رو من هدیه بدم به اشکای نیمه شبام

...


گم شدم در شب لحظه هایم

از تو باید بپرسم کجایم

کاش امشب به خوابم بیایی

کاش امشب به خوابت بیایم

تو مرا خواستی از خدایت

من تورا خواستم از خدایم

من بدون تو ای ماه روشن

مثل شبهای بی انتهایم

هی قدم می زند در  هوایت

قلب مغرور سر به هوایم

ماه را بوسه دادم به جایت

این غزل را بغل کن به جایم

بی تو در خلوتم گریه کردم

کاش روزی بخندی برایم

می توان


مي توان درقاب خيس پنجره
چك چك آواز باران را شنيد
مي توان دلتنگي يك ابر را
دربلور قطره ها برشيشه ديد
مي توان لبريز شد از قطره ها
مهربان وبي ريا وساده بود
مي توان با وا‍ه هاي تازه تر
مثل ابري شعر باران را سرود
مي توان در زير باران گام زد
لحظه هاي تازه اي آغاز كرد
پاك شد در چشمه هاي آسمان
زير باران تا خدا پرواز كرد.

میدونی خدا............

 

.به دنبال خدا نگرد...

خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...

خدا در مسیری است که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....

خدا آنجا نیست ...

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبی است که برای تو می تپد ...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست ...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...

در قلبی است که شاد می کنی ...

در لبخندی است که به لب می نشانی ...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...

لا به لای کتاب های کهنه نیست...

این قدر نگرد.

گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

 

باز هم...


باز هم با نام تو افسانه ایی گلریز شد
بازهم درسینه ام عشق توشورانگیزشد
باز هم همراه بوی میخك و محبوبه ها
خاطراتم پر كشید با یاد تو در كوچه ها
باز هم وقتی نگاهت گیرد از من فاصله
دیده ام می بارد اما نم نم و بی حوصله
باز قلب پنجره بر روی من وا میشود
بازهم پروانه ایی در باغ پیدا می شود
باز هم لای كتابم می نهم یك شاخه یاس
می كنم بهر پیامی قاصدك را التماس
باز هم درهرشفق دلتنگ ودلگیرمیشوم
باز هم با یاد تو سرشار رویا می شوم

من زنده ام


من زنده ام و زنده به اینم که عاشقم
آیینه شو که در تو ببینم که عاشقم
تو یک الهه ساکن ماهی و من فقط
با این امید روی زمینم که عاشقم
اینجا هنوز من به هوای تو مانده ام
این سالها که چله نشینم که عاشقم
با یاد خنده های تو خوشحال می شوم
با مهربانی تو قرینم که عاشقم
من شب نشین گوشه چشم سیاه تو
من شاعر شکوه همینم که عاشقم
این شعرو شور ورد زبان هام کرده است
ننوشته است روی جبینم که عاشقم


سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی تا کسی ندونه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت


من وتو ....


ما چون دو دريچه، روبه روي همپنجره خاموش
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام وپرسش وخنده
هر روز قرار روزآينده
عمر آينه ي بهشت،اما...آه
بيش از شب و روز تيرو دي كوتاه
اكنون دل من شكسته وخسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون،نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هر چه كرد،او كرد.

دوست دارم...

 

ميخوام بگم دوستت دارم ولي بازم روم نميشه
اين دل بيقرار من يه لحظه آروم نميشه
ميخوام بگم دوست دارم ميخوام که با تو بمونم
شعراي عاشقونمو فقط واسه تو بخونم
ميخوام بگم دوست دارم هر جا باشي هرجا باشم
تو شادي و توي غما ميخوام کنار تو باشم
ميخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تويي
اگه که درمون ندارم بدون که درد من تويي
ميخوام بگم دوست دارم يه عالمه خيلي زياد
شب که بهت فکر ميکنم من ديگه خوابم نمياد
ميخوام بگم دوست دارم ميخوام که اينو بدوني
اگه نميتونم بگم اينو تو شعرام بخوني

دلم .....

Click to view full size image
بگيد بارون بباره دلم هواشو کرده
بگين تموم شدم من بگين که بر نگرده
بهش بگين شکستم بهش بگين بريدم
نه اون به من  رسيد و نه من به اون رسيدم
برهنه زير بارون خراب و درب داغون
از آدما فراري از عاشقا گريزون
بذار کسي نبينه غرور گريه هامو
بذار کسي نفهمه غم تو خنده هامو
يه داغ سخت سختم يه باغ بي درختم
نفرين به روزگارم سياهه روز و بختم
تنم داره ميلرزه تو اين هواي پرسه
گاهي نداشتن دل به داشتنش مي ارزه

عشق....

http://sites.google.com/site/matinm7/cheshme-_-eshgh.jpg
مي شود از عشق يک حادثه ساخت

مي شود از عشق يک بازيچه ساخت

مي شود از عشق يک آينه ساخت

مي شود از عشق يک تجربه ساخت

مي شود با عشق گرم و آتشين

سقفي از اميد بر آينده ساخت

ليک با عشق چنين ديوانه وار

کي شود قلب تو را ديوانه ساخت


 

فروغ فرخزاد...

از تنگنای محبس تاریکی 


از منجلاب تیره این دنیا
 

بانگ پر از نیاز مرا بشنو
 

آه ، ای خدای قادر بی همتا
 

یکدم زگرد پیکر من بشکاف
 

بشکاف این حجاب سیاهی را
 

شاید درون سینه من بینی 


این مایه گناه و تباهی را
 

ادامه دارررررررررررره
 


 

 

 

ادامه نوشته

تو و دیگر هیچ...

چشم ها را بستم
آرزويم تو شدي
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي

تا که لب وا کردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي

زیرباران پراحساس خیال
آرزویم تو شدي
هركجا بودم من

پیش رویم تو شدی ...
نازنين در تمام قصه هاي من

هيچ كس جز تو نبود
همه اويم تو شدي

من و...

 

یکی هست تو قلیم که هر شب واسه اون می نویسم اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلبم این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

 

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلش و غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

 

می ترسم یه روزی برسه که اون نبینم بمیرم تنهام

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه داره جون می کنم اینجا

سکوت اتاق و داره می شکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

 

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلش و غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

 

یکی هست تو قلیم که هر شب واسه اون می نویسم اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلبم این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم ین دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

 

روزهای بارانی

 

دلم گرفته از این روزهای بارانی
از این هوای پر از غم، هوای بارانی
کسی به وسعت دلتنگی ام نمی گرید
بگیر دست مرا ای خدای بارانی
دلیل بودن من بی بهانه باور کن
که سخت خسته ام از انزوای بارانی
همیشه زیر لبم یک ترانه سنگین
همیشه پشت دلم یک صدای بارانی
نگاهتان شب پیش قلب بنده را لرزاند
و کار کار تو بود ای بلای بارانی
همیشه منتظر یک عبور یک کلمه
همیشه چشم براه این گدای بارانی
دوباره قصه عشق و دروغ و بغض و گلو
و گوشهام پر از های های بارانی
دوباره دفتر و قدری غزل ، و یک فنجان
و تا طلوع سحر شعر و چای بارانی

 

بغض باران

           
آسمان خیس ترین لحظه بارانی بود
باز هم جای تو در کنج قفس خالی بود
قصرها ساخته ام از دل پر احساسم
ولی ای کاش به راه تو همین کافی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم نوع رفتار من و لحن تو انسانی بود
در تقلای دل و حسرت این بی آبی
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
می روی خسته در این همهمه بازاری
کاش در قیمت چشمان تو ارزانی بود
آن زمانی که به چشمان تو عادت کردم قرض دادی به دلم هرچه پریشانی بود
کاش مثل دل بی تاب علی شیر خدا
روی نمناک ترین اشک تو مهمانی بود
بی سرانجام تر از قصه زندان و قفس اشکهای دل بی تاب تو ، پنهانی بود
آسمان خیس ترین اشک به محراب علی ست
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

من تو را می فهمم....

تو مرا مي فهمي

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه يك انسان است ،

تو مرا مي خواني

من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني.