برای غایب از نظر.............

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم


شرر ریزد بی ‌امان به دل ساکنان فلک ، ناله ی سازم

 

دل شیدا حلقه را شکند تا بر آید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد


خوشا ای دل بال و پر زدنت ، شعله ‌ور شدنت در شبانگاهی

به بزم غم دیدگان تری ، جان پرشرری ، شعله ی آهی

بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی


به داد دل ای قرار دلم ، نوبهار دلم می ‌رسی پس کی


چو آن ابر نو بهارم من 

 به دل شور گریه دارم من 

 می‌ توانم آیا نبارم من


نه تنها از من قرار دل می ‌رباید این شور شیدایی


جهانی را دیده ‌ام یکسر ، دیده ‌ام یکسر ، غرق دریای ناشکیبایی


بیا در جان مشتاقان گل ‌افشان کن ، گل‌ افشان کن

 

به روی خود ، شب ما را چراغان کن ، چراغان کن


چو آن ابر نو بهارم من 

 به دل شور گریه دارم من 

 می‌توانم آیا نبارم من

 

این روزها وقت اپ کردن ندارم سرم خیلی شلوغه با چندتا عکس امدم

ر



ناودانها شر شر باران بیصبری است
آسمان بیحوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بیصبری است
...
......
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر می نویسد : خانهام ابری است