نمیدانم تنم سرداست
می نویسم برای تو
می نویسم
از غمی سرد که در نگاهم زبانه می کشد
در آن لحظه که باید
از دو چشم افسون بارت چشم بپوشم
و در تنهایی های
سرد و خصم آلوده ی این شب دهشتناک جانکاه
غرق شوم
و به امید
روشنایی بخشیدن آن دو چشمه ی غم آلوده ی نور
که سیرابی نخواهم داشت از آن
این شب های تاریک و سرد را به جان خریده ام
شاید...
شاید انتطار بیهوده باشد
برای گرمای دست هایت
تا دست های یخ زده ام را
به آرامشی بالاتر از مرگ برساند
ولی
ولی قلبم
و تنها این دل
نوید بخش آن صبح دل انگیز است
ولی کاسه ی این صبر
هر لحظه لبریز تر خواهد گشت
واین چشم ها
هر لحظه کم سوتر
به این راه بی پایان و درد آلوده
که تو از آن
صبحدمی شاید...