دلم خیلی گرفته

هیشکی این روز ها تنهاییام رو پر نمیکنه

شاید خدا هم من رو فراموش کرده

اخه...

چند روزه که حتی بارون هم نمیاد

فکر کنم یکی تنهایی های اسمان رو پر کرده که اسمون هم دیگه دلش تنگ نمیشه


شیشه ای می شکند....

یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه پنجره را زود شکست.

کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما آنشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟