انسان.....

انسان موفق کسی است که در تاریکی دنبال شمع بگردد

نه اینکه منتظر بشیند تا صبح شود.....

اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم 

 

                    سکوت را فراموش می کردی

 

                    تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد

 

 

               اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

               چشمهايم را مي شستی

 

  و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی .

 

 اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

 نگاهت را تا ابد بر من  مي دوختي

 

  تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق

 

 زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

       اي کاش مي دانستي

 

                          اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

                           هرگز قلبم را نمي شکستي

ترا قسم به.....

 

ترا قسم به حقيقت ترا قسم به وفا

 

                                     ترا قسم به محبت ترا قسم به صفا 

 

ترا به ميكده ها و ترا به مستي مي

 

                                   ترا به زمزمه ي جويبار و ناله ي ني

 

ترا به چشم سياهي كه مستي آموزد

 

                                  ترا به آتش آهي كه خانمان سوزد

 

ترا قسم به دل و آرزو به رسوايي

 

                                   ترا به شعله ي عشق و ترا به شيدايي

 

ترا قسم به حريم مقدس مستي

 

                                  ترا به شور جواني ترا به اين هستي

 

ترا به گردش چشمي كه گفتگو دارد

 

                                 ترا به سينه ي تنگي كه آرزو دارد

 

ترا به قصه ليلا و غصه ي مجنون

 

                                 ترا به لاله ي نشسته اندر خون

 

ترا به مريم خاموش و سوسن غمگين

 

                                  ترا به حسرت فرهاد و ناله ي شيرين

 

ترا به شمع شب افروز جمع سرمستان

 

                                 ترا به قطره ي اشك چكيده در هجران

 

ترا قسم به غم عشق و آشنايي ها

                                 دل چو شيشه ي من مشكن از جدايي ها

قصه های فارسی از نگاهی دیگر......

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

عجیب ترین جمله انگلیسی.....

عجیب‌ترین جمله در زبان انگلیسی!!!

این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی

نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار:

I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensiblenes s

ترجمه جمله:

نمیدانم این دكترهای خانواده گی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری میجوید

معجزه جالب....

قیمت معجزه ! (یک داستان خواندنی)

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند.

فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.

پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.

 

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.

دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

 

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد

من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

 

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

 

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

 

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

 

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

 

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

 

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار.

 

 

آری خداوند بندگان درمانده اش را همواره یاری می کند

داستان پسرک ومداد پدر بزرگ

پسرک و مداد پدربزرگ (خواندنی و آموزنده)

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

 

پدربزرگ پاسخ داد :

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

 

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

 

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

بی قرار

بی قرار

ترک آزارم نکردی؟ترک آزارت کنم

آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟!

آنقدر قلبت بیازارم ، که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن، تو خوارم کرده ای

همچو خاری، در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم

کهنه کالایت بخوانم، بی خریدارت کنم

بعد از این لاف صفا و مهر با مردم مزن

خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم

ای سبکسر، دوست میداری سبکسرتر زخویش

با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی، وین زبان بازی زچیست

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

 جملات زیبا و خواندنی شاید خوردنی.....  

  حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

     زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

      چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

برای دیدن بقیه مطالب به ادامه مطالب رجوع شود....

ادامه نوشته

عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

برای دیدن بقیه متن به ادامه مطلب رجوع کنید....

ادامه نوشته

بشنو از نی ،نی حصیری بی نواست،

بشنو از دل ،این دل خانه خداست،

نی چه سوزد خاک و خاکستر شود، 

دل چو سوزد خانه ها ویران شود.

 

* هنر شمشير اينه كه يكي رو دو تا مي كنه،بنازم هنر عشقو كه دو تا رو یکی می کنه.


برای دیدن ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

کاش میگفتم!!!!!!!!!!!!

پسرک با خودش میگفت: خدایا کمکم کن چرا هر وقت میبینمش نمیتونم حرفهامو بهش بگم. سپس با خودش میگفت فردا حتما بهش میگم و این قولی بود که هر شب به خودش میداد ولی فردا که باهاش روبرو میشد طبق معمول قلبش شروع میکرد به تپیدن و نمیتوانست در برابرش سرشو بالا بگیره  و تو چشماش  نگاه کنه و حرفشو بزنه  وقتی کنارش بود تو قلبش داد میزد که دوستت دارم و با خودش میگفت کاش او هم میشنید.دخترک او را پسری مودب و سر به زیر میدانست با هم دوستای صمیمی بودن و دخترک همیشه او را برادر میخواند و این کلمه برای پسر همانند خنجری بود بر قلبش همیشه با خودش میگفت کاش مرا برادر نمیخواند در این صورت راحتتر میتوانستم بگویم چه احساسی نسبت بهش دارم.پسرک در عشق دخترک میسوخت و میساخت .یه روز دخترک  با او تماس گرفت و او را به جشن عروشیس دعوت کرد و از او خو است شاهد عقدش باشد پسرک داشت دیوانه میشد اگه بهش گفته بود الان اوضاع جور دیگری بود میخواست نرود ولی دخترک او را به عنوان برادر و شاهد عقدش دعوت کرده بود.پسرک رفت و شاهد عقد عشقش شد. پسرک گاه گاهی او را میدید و همیشه به خاطر این که کوتاهی کرده و باعث شده بود عشقشو از دست بده  ناراحت بود . روزگار گذشت دخترک از شوهرش جدا شد وبعد از جدایی بیشتر همدیگر رو میدیدن دخترک با او به عنوان یک برادر درد دل میکرد.و این کار او را سختتر کرده بود چون میبایست به عنوان یک برادر رفتار کند.دخترک دیگر ازدواج نکرد و پسرک هم به دیدن او راضی بود وقتی دخترک از او در مورد ازدواج میپرسید پسرک چیزی نمیگفت و دخترک با خودش میگفت حتما به خاطر کسی که دوستش داره تا حالا صبر کرده و چیزی نمیگفت.حالا هر دو به سن میانسالی رسیده بودن روزی به پسرک خبر دادند که دخترک در اثر بیماری که داشته مرده است.پسرک این بار به مراسم تشیع جنازه عشقش رفت و با دستان خودش عشقش را برای همیشه خاک کرد.بعد از مرگ عشقش دیگر کاملا تنها شده بود و روزگار را با یاد و خاطره او میگذراند .روزی در خانه نشسته بود در زدند ،در را که باز کرد پستچی بود جعبه ای به او داد روی جعبه نوشته شده بود )به دست برادرم برسد) جعبه را که باز کرد وسایل دخترک بود که وصیت کرده بود به پسرک بدهند.در بین وسایل دخترک ، پسرک دفتر خاطرات دخترک را یافت آن را باز کرد در اولین صفحه آن که مربوط به زمان جوانی اش بود چنین نوشته شده بود:خیلی دوستش دارم احساس میکنم نمیتوانم بدون او زندگی کنم کاش او مرا دوست  داشت و مرا خواهر خود نمی پنداشت....

((پس واقعا راسته که میگن دل به دل راه دارد.تو این داستان هر دو همدیگرو دوست داشتن اما هیچکدوم جرات بیانشو نداشتن .نمیدونم واقعا تقصیره کدومشون بود قضاوت با شما)).

تنها


باز هم در پرده ابهام زمان وامانده ام،هاله تنهایی وجودم را در برگرفته ،در جستجوی نگاهی زندگی را باختم!

 

 کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،چرا که همان نگاه ،هیجان روح پرخروشم را تسکین دادو مرا نوازش کرد.

 کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،کاش....

 هنوز به یاد تو هستم ،هنوز چون ستاره ای در شب تارم می درخشی،هنوز نمیدانی...

هنوز نمیدانی که آن شب تار ،چه سراسیمه و بی قراربرای دیدنت تا به کجا یک نفس دویدم،دویدم،اما هرگز نرسیدم.

               هرگز...

به نگاهت می اندیشم

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

     چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

    به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

    به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

    به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

    که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

    به همان زل زدن از فاصله دور به هم

    يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

    به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

    به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

    به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

    به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

    شبحی چند شب است آفت جانم شده است

    اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

    در من انگار کسی در پی انکار من است

    یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

    یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

    می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

    آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

    بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

    در من انگار کسی در پی انکار من است

    یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

    یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

    می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

    رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

    اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

    آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

    راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

    اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

    پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

    حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

    عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

    آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

    آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

    اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

    و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

    آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

    عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

تودر سکوت خاطرم.حضوریک ترانه ای

و در کنار باورم . یقین یک بهانه ای

درون خلوت دلم که می تپد بیاد تو

بیا و روشنی بده.که تک چراغ خانه ای

بیا و باده ام بده . ز لعل لب پیاله ای

که مستیم زمی نبودتوخود می زمانه ای

بباغ خشک ارزو که می وزد خزان عمر

امید رفته از برم .برای من جوانه ای

عاشق شدن دلیل نمی خواهد

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

 

?Why do you like me..? Why do you love me

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


برای دیدن ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

 با یار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو میزدان سر زلفین مشکبار

 با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما زخرابات میکند

گودر حضور پیرما این ماجرا بگو

گرد یگرت برآن در دولت گذر بود

بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر

شاهانه ماجرای گناه وگدا بگو

براین فقیر نامه آن محتشم بخوان

با این گدا حکایت آن پادشاه بگو

جان ها زدام زلف چو بر خاک می فشاند

برآن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می دهند

می نوش و ترک رزق زبهر خدا بگو

انا انزلناه في ليله القدر«1» و ما ادريک ما ليله القدر«2»

ليله القدر خير من الف شهر«3» تنزل الملائکه والروح فيها باذن ربّهم من کل امر «4» سلام هي حتي مطلع الفجر«5»

 

ما اين قرآن عظيم الشأن را در شب قدر نازل کرديم «1» و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند کرد «2» شب قدر از هزار ماه بهتر و والاتر است «3» در اين شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل گردند «4» اين شب تا صبحگاه، رحمت و تهنيت است «5»

از آيات و روايات چنين استفاده مي شود که شب قدر از نخستين هنگام آفرينش جهان بوده و در امّت هاي پيشين از زمان حضرت آدم (ع) و هر يک از پيامبران بعد از او، شبي به نام شب قدر وجود داشته است.[1]

چنان که ماه رمضان در هريک از امّت هاي پيشين بوده است و اين شب با عظمت تا آخر دنيا خواهد بود.

اگرچه برخي از برادران اهل سنّت گمان کرده اند که شب قدر در زمان حيات رسول اکرم (ص) بوده و پس از آن نيست اما اين قول ضعيف است. زيرا در بعضي تفاسير روايت شده که ابوذر غفاري فرموده است: به پيامبر اکرم (ص) گفتم آيا شب قدر در زمان انبياء است که امر بر آنان نازل مي شود و هنگامي که چشم از جهان بربستند، ديگر مرتفع مي گردد؟ حضرت فرمودند: خير، شب قدر تا روز قيامت وجود دارد[2].

برای دیدن فضیلت های شب قدر وعلت نامگذاری آن به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته