فروغ فرخزاد...
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ، ای خدای قادر بی همتا
یکدم زگرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
درخون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پایبند مهر و وفایش کن
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:3 توسط پسر باران
|