نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنباله چه میگردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلبه پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دله خود میدهم گوش
گریزانم ازین مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو پیرایه بستند
ازین مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ی بد نام گفتند
دل من ای دله دیوانه ی من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا,بس کن این دیوانگی ها
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:47 توسط پسر باران
|