بازم سادگی من نسبت به خدا....
دیشب ساعت 4 شب بیدار شدم نگاه موبایلم کردم و دیدم ساعت 4 شبه خواستم بخوابم ولی یادم امد که همیشه ساعت 3:45 یا 4 بلند میشدم برای نماز شب خوندن
اخه تصمیم گرفته بودم دیگه نماز شب نخونم
ولی دلم نیومد خدا رو تنها بزارم رفتم تو حیات هوا سرد بود اینقدر هوا سرد بود مه دندونام رو هم نمیومد
نگاه به اسمون کردم مثل هر شب ماه وستاره تو اسمون بود رفتم وضو گرفتم ..
امدم دوباره تو حیاط وبه اسمون چشم دوختم و گفتم...
شب بودو ستاره بودو من بودم و ماه
شب رفت ستاره رفت من ماندم و آه
ای داد و بیداد...ای دادو بیداد...ای دادو بیداد
خدا دیدی با اینکه ازم رو برگردوندی بازم امدم در خونت
خدا دیدی با اینکه سر کار گذاشتیم بازم امدم در خونت
الان هم حتما داری ازسادگیم میخندی ها...بابا دمت گرم
خدا تو که میگفتی وعده اللهیت حتما محقق میشه پس چرا به من قول دادی ولی....
خدا خیلی از تو و اهل بیتت دلگیرم
اره ازتون دلگیرم
شما دل من رو زیر پا له کردید....
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 17:22 توسط پسر باران
|