همش با یه خواب شروع شد....
فردا عازم سفر برای زیارت امام رضا(ع) هستم
سفری که یه جورایی خاص شروع شد...
مرداد ماه بود... یه هفته قبل از ماه رمضون...
وقتی فهمیدم که چه جوری بچه ها انتخاب شدنه وگزینش وامتحان چه جوریه زنگ زدم به آقای گلی وازش تشکر کردم
وگفتم که نمیتونم بیام گفتش که خودش واقای یزدانی این تصمیم رو گرفتنه وبه امیدیه ربطی نداره
بهش گفتم که نه موضوع این نیست:::آخه من دوست ندارم که به خاطر من یکی از بچه ها حذف شه...
اخه زیبارت امام رضا به هر قیمتی ارزش نداره باید آقا خودش بطلبه وگرنه آدم میتونه بره ترمینال بلیط بگیره بعد بره یا با قطار و هواپیما بره بدون منت ومکنت از طرف بقیه...
اقای گلی گفت نه اینجوری نیست شاید از این تعداد همشون بیان شاید هم هیچ کدومش نباشن اخه باید تو امتحان قبول باشن
گفتم بهش که این امتحان یه جورایی سوری نیست؟؟؟
گفت نه باید نمره قبولی بیاری
گفتم به هر حال این جور سفر کردن وزیارت کردن به دلم نمی چسبه......
اخه ادم یه چیزایی براش ارزش داره یه چیزایی براش مقدسه.....
اونم من که برای اولین بار که زیارت میرم
برای اولین باره که سفر میرم
خداییش خیلی خوشحال میشدم اولین سفرم سفر به قصد زیارت باشه...
گذشت وماه رمضون شروع شد
منم اصلا دیگه فکر رفتن به زیارت وامتحان وخرید کتابها نبودم...
به کلی نمیخواستم برم
درست یادمه.....
روز 16 یا 17 مرداد بود چند روز مونده به امتحان....
ظهر بود روزه بودم یه جورایی خیلی بیحال بودم خوابم برد
خواب یکی از بزرگان دینی رو دیدم خودش ویکی از دوستانشون(به دلایلی که دلم میخواد اسمش رو نمیگم!!!)
تو خواب بهم گفتند که...
ما تو رو طلبیدیمه... ما رابط خیر خدا وبنده ایم ....
گفتم ولی من
حرفم تمام نشده بود که بهم گفتند اگه میخوای به مرادت برسی ومشکلت حل بشه باید این سفر رو بری گفتم اخه گفت تند مگه تو این حاجتت رو به ما نسپرده بودی خوب باید بیای زیارت ما حتما حاجتت رو بهت میدم
تو خواب همونجا گفتم شاید خیالات باشه..
ولی فکر کنم صدام رو شنید آخه چشم دل و برزخی داره...
گفت نه عین حقیقته...
ما حاجتت رو بهت میدیم ودرستش میکنم..
از خواب یهو پریدم عرق ...ضربان قلب...دلهره ...
رفتم وضو گرفتم و چند رکعت نماز خوندم
قران خوندم...
واستخاره کردم در مورد خوابم واردوی زیارت ...
استخاره اومد که
چرا هر ایه ای ونشانه ای که از طرف ما به شما میرسد در پی انکار انید...
دلم یهو ریخت ....همینجوری تا چند دقیقه فقط این ایه رو نگاه میکردم...
همش با یه خواب شروع شد....