همین و بس....
در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
پرسيد از دوره گرد:
اي آقا سفره خالي چطور؟
سفره خالي ميخري؟

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12:55 توسط پسر باران
|